مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
346
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آن لاشه دور شود . و دام در دريا انداخته ، ساعتى صبر كرد . پس از آن دام بركشيده ، او را سنگين يافت . و پيوسته در بيرون آوردن دام همىكوشيد تا اينكه خون از كف او جارى شد . پس چون دام بيرون آورد ، يكى آدمى در دام يافت . گمان كرد كه عفريتيست . از او بگريخت . آدمى بانگ بر وى زد كه : اى صياد ، مگريز . من نيز مانند تو آدمى هستم . بيا مرا از دام خلاص كن تا به مزد خود برسى . چون صياد اين سخن بشنيد ، خاطرش برآسوده ، نزد او آمد . از او پرسيد : مگر تو نه عفريتى ؟ او جواب داد : من از انسيانم . به خدا و پيغمبر او ايمان آوردهام . صياد پرسيد : ترا كه در دريا انداخت ؟ او جواب داد : من از آدميان دريا هستم و در دريا همىگشتم كه تو دام بر من بينداختى . ما طايفهء هستيم كه از فرمان خدا بيرون نرويم و ببندگان خدا مهربانيم و اگر من بيم از عصيان پروردگار نداشتم ، دام پاره ميكردم . و لكن بتقدير خدا راضى شدم و تو اكنون اگر مرا خلاص كنى ، مالك من خواهى بود و من ترا اسير شوم . آيا سر آن دارى كه مرا در راه خدا آزاد كنى تا من و تو با يكديگر عهد بربنديم كه هرروز در اين مكان نزد تو آيم و تو نيز از ميوههاى برى از قبيل انگور و انجير و خربوزه و شفتالو و انار از بهر من هديت آورى ؟ و در نزد ما مرجان و لؤلؤ و زبرجد و زمرد و ياقوت و گوهرهاى دريائى بسيار است . من آن ظرف را كه تو ميوه در آن مينهى ، از اين گوهرها پر كنم . صياد گفت : من به اين عهد راضيم . آنگاه او را از دام رها كرده ، ازو پرسيد : نام تو چيست ؟ جواب داد : نام من عبد اللّه بحرى است . هروقت كه بدين مكان آئى . و مرا نبينى ، آواز ده و بگو : اى عبد اللّه بحرى ، كجائى ؟ من در حال نزد تو خواهم بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و چهل و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، پس از آن عبد اللّه بحرى ، نام صياد بازپرسيد .